میرکریمی بعد از مشهد و یزد با «خسته نباشید» تماشاگر را به کرمان می‌برد


روایتی نقره‌ای از شکوه میراث ایرانی

زهراکشوری

پیشنهاد ساخت فیلم «خسته نباشید» را سیدرضا میرکریمی به افشین هاشمی و محسن قرایی میدهد. پیشنهادی که فیلم منتخب سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در دولت قبل میشود، هرچند جایزهاش آن طور که هاشمی میگوید، هیچ وقت به دست عوامل فیلم نمیرسد. فیلمی که بسیاری آن را ادامه «خیلی دور، خیلی نزدیک» و «یک حبه قند» میدانند. سفری که از مشهد (بخوانید اصفهان) شروع میشود، به یزد میرسد در همین بیخ گوش تهران (منطقه شهران) و بعد به کرمان میرود. مسیری که نشان میدهد میرکریمی میراث فرهنگی کشور را خوب میشناسد.


 سبک کویری
میرکریمی در سفر میراثی خود در ابتدای ماجرا ایرانیها را به مصر برد. مصری که آنقدر نزدیک است که میشود بدون اخذ ویزا و روادید به آن وارد شد و آنقدر دور که کسانی که فیلم «خیلی دور خیلی نزدیک» او را به تماشا نشسته بودند، فکر میکردند آن کویر شگفتانگیز را باید در کرمان یا خراسان پیدا کرد. لهجه مشهدی کاراکترهای بومی باعث شد بسیاری شال و کلاه کنند و به سمت کویرهای خراسان بروند. طبیعتگردانی که هرچند به لوکیشن کریمی نرسیدند اما میتوانستند به تماشای هوبرههای کویر خراسان بزرگ بنشینند. بعدها اما مشخص شد آن کویری که میرکریمی نشان داده بود، در اصفهان است؛ کویر مصر، امیرآباد و فرحزاد. او توانسته بود تصویری از تمام زیباییهای کویری ایران ثبت کند، بدون اینکه دوربینش را به نظاره تمام مناطق کویری ایران برده باشد. رؤیا افشار، بازیگر فیلم «خسته نباشید»، این فیلم را از جمله فیلمهای کویری ایران میداند. سبکی که میرکریمی به نام خود سند زده است یا حداقل مهمترین و موفقترین کارگردان در این زمینه است.
میرکریمی بعد از مصر، ایرانیها را به یزد برد، یزدی در بیخ گوش تهرانیها نه در ۶۲۸ کیلومتری پایتخت. باز هم کویر. فیلمی که خانه پدربزرگها و مادربزرگها را با لهجه یزدی به پایتخت آورده بود. «یه حبه قند»؛ تصویر 48 ساعت زندگی در یک خانواده گسترده یزدی است. همان داستان کودکیهای حسرتبرانگیز. داستان آدم بزرگهای ملول. داستان تهتغاریهایی که ستون خانه میشوند و یک لحظه اسمشان از دهان بزرگ و کوچک خانواده نمیافتد. داستان غم غربتی که حتی مبتلا نشده، جانکاه است. داستانی که هیچ داستانی ندارد. داستانی که داستان همه ماست، برای همین است که آدمهای زیادی در همین پایتخت سنگی و سیمانی، بارها و بارها به تماشایش نشستند. فیلم پر است از بادگیرهای زیبا، حوض پر از سیب، باغ انار و دیوارهای کاهگلی. یعنی همان چیزی که برای دمی جدا شدن از عصر آهن و دود نیاز داریم. میرکریمی با ساخت این فیلم، یکی از شهرهای سنتی و زیبا را به سراسر سالنهای سینمایی کشور برد که زندهترین و گستردهترین بافت قدیمی کشور را دارد و تمام وسعت و جغرافیای آن، به ثبت ملی رسیده است. اصلاً انتخاب یزد و نشان دادن جزئیات یک خانواده سنتی آن هم یک خانواده یزدی نشان از هوشمندی میرکریمی دارد. یزد سر به تو دارد. خیلی دوست ندارد حصار کاهگلی خانهاش کنار زده شود و کسی از چند و چون ماجراهای داخلی خانهها خبردار شود. یزدیها درباره «یه حبه قند» میگویند: «جو خانوادگی آنها، عموماً بستهتر از آن چیزی است که در این فیلم نشان داده میشود.» معروف است که میگویند: «یزد پنهان میکند، تازه به دوران رسیده نیست که به رخ بکشد.» بنابراین فقط در همین فیلم است که میتوان حب و بغضها، دوستی و دشمنیها، شادی و غمها و هرگونه رفتار متضادی را که در رفتارشناسی فردی و شمایل خانواده ایرانی وجود دارد، از نزدیک دید. لوکیشن فیلم «یه حبه قند» ته تهران بود. ته تهران میشود شهران. اما برخلاف لوکیشنهای فیلم «خیلی دور، خیلی نزدیک» که امروز به یکی از جاذبههای گردشگری کویر مصر و اصفهان تبدیل شدهاند، لوکیش«یه حبه قند» بعد از اتمام فیلمبرداری تخریب شد.

 خسته نباشید
محسن قرایی و افشین هاشمی، مکتب آموخته میرکریمیاند. میرکریمی و همه جاذبههای کویریاش. قرایی میگوید: من و افشین دو سال قبل در فیلم «یه حبه قند» دستیاران آقای میرکریمی بودیم. این همکاری موجب شد ایشان پیشنهاد ساخت فیلم «خسته نباشید» را به ما بدهند. در واقع ساخت این فیلم در راستای سیاست حوزه هنری در همکاری با کارگردانهای جوان و تولید فیلمهایی با بودجه محدود بود. البته هاشمی تجربه همکاری در فیلم «خیلی دور» را هم دارد. او خود را متولد فیلمهای میرکریمی میداند: «با یکی از خطرپذیرترین آدمهای سینمای ایران یعنی آقای میرکریمی کار میکردیم. من متولد فیلمهای میرکریمی هستم و ایشان همیشه تازگیها را دوست داشتند و یکی از پشتوانههای ما خطرپذیری ایشان بود و به ما اجازه انتخاب آسانتر میداد.»
«خسته نباشید» هم دنباله «خیلی دور، خیلی نزدیک» و «یه حبه قند» است. این بار با لهجه ناب کرمانی. شاید اگر همسر ماریا (مریم) ایرانی بود، میتوانستی بگویی که مریم همان «پسندیده» «یه حبه قند» است که بعد از 50 سال به ایران بازگشته است. هرچند آنقدر از سرزمین مادری دور بوده و خاطرهها را پس زده که در ابتدای ماجرا نخواهد به سرزمین مادریاش برگردد، البته نه یزد بلکه کرمان. کرمانی که بسیاری از مخاطبان میرکریمی فکر میکردند که لوکیشن فیلم «خیلی دور، خیلی نزدیک» است و برای رصد ستارهها به این سمت آمدند. میرکریمی در دو فیلم گذشته خود آدرسهای اشتباهی قشنگی میدهد. او استاد آدرسهای اشتباهی است که مخاطب را درست به همان جایی که میخواهد، میبرد. اما این بار دیگر لازم نیست تمام ایران را دور زد تا لوکیشنهای فیلم «خسته نباشید» را پیدا کرد. کلوتهای کرمان که به نام «شهرکلوتها» شهره شدهاند، آنقدر آوازه دارند که یکسره تو را به سمت کرمان ببرند. اما دغدغه یکی است. یک خانواده گرم. یک خانه امن. جاده هم نقش مشترکی را حداقل در دو فیلم «خیلی دور» و«خسته نباشید» بازی میکند. جادهای که به دنبال خود واقعی آدمهاست.

  خود واقعی آدمها
میرکریمی سفر را خوب میشناسند. میرکریمی به دنبال خود واقعی ایرانیهاست. روی کلمه «ایرانیها» میشود تأکید کرد. تنها فرد خارجی فیلم خسته نباشید «رومن» است. او تکلیفش با خودش مشخص است. حتی مرگ فرزندش را هم پذیرفته است. اما ماریا نه. بنابراین میشود در این نوشته، خود واقعی را بومی کرد.
خود واقعی که انگار باید تمام عناصر شهری از آن زدوده شود تا شناخته شود. خودی که حتی میتوان گفت به نوعی به عمد کنار گذاشته میشود. توهم توطئه نیست. اما همان طور که «دکتر محمود طالقانی» مؤسس موزه میراث روستایی گیلان به روزنامه ایران میگوید، یک اتفاق تلخ در کشور ما به وقوع پیوسته است و آن کجفهمی درباره جهانی شدن و وارد دهکده جهانی شدن است. بسیاری فکر میکنند برای این که وارد دهکده جهانی شوی، باید گذشته را خط بزنی. همین است که گذشته بد میشود. گذشتهای که ماریا با بازی «غوغا بیات» هم نمیخواهد به آن نقب بزند.

 نگاه امنیتی
شاید هم توهم توطئه باشد. میرکریمی یا هاشمی و قرایی در فیلم «خسته نباشید» روی یک مسأله دیگر هم انگشت میگذارند تا نشان دهند که شناخت آنها از میراث فرهنگی و گردشگری به اندازهای که باید باشد، هست. نگاه امنیتی به گردشگری در ایران. یک بدبینی دوسویه. هم از این سو و هم از آن سو. دکتر طالقانی اعتقاد دارد که همه چیز از عدم شناخت نشأت میگیرد. شناختی که ایرانیها باید درباره خود و سرزمین خود به دست بیاورند و بعد به دیگران هم یادآوری کنند. شناختی که به آشتی منجر شود.
کارشناسان دیگر از آن به عنوان تبلیغات یاد میکنند. تبلیغاتی که البته باید اصول تبلیغاتی را رعایت کند تا جواب بدهد. ماریا در ابتدای آشنایی با مرتضی و حسین فکر میکند که آنها از اشرار القاعدهاند. مسأله آنجایی بالا میگیرد که حسین از شنیدن لفظ القاعده عصبانی شده و با ماریا درگیری لفظی پیدا میکند. در نهایت با پادرمیانی رومن و مرتضی غائله ختم میشود. نتیجه برنامههای ضد تبلیغاتی علیه ایران که از زبان بسیاری از جهانگردان خارجی شنیده شده است. گردشگرانی که آنقدر ماجراجو بودهاند که به قول خودشان دل به دریا زدهاند و به ایران آمدهاند. در حالی که بسیاری به آنها هشدار دادهاند که خطر در کمین آنها نشسته است. البته در مقابل تبلیغات سوء کشورهای دیگر، ایران هم هرگز از پتانسیلهای موجود برای معرفی خود استفاده نکرد. برای مثال حتی حضور بخش خصوصی در نمایشگاههای خارجی برای معرفی جاذبههای ایران در سالهای اخیر با مشکلات زیادی روبهرو شد. در نهایت  و بهرغم برگزاری همایشهای پرخرج، جهانیان، معاون وقت گردشگری سازمان اعلام کرد هیچ پولی برای شرکت در نمایشگاههای خارجی ندارد. هرچند تبلیغات بی اثر و بیبرنامه را نمیشود به یک دولت نسبت داد. ماریا در طول مسیر میفهمد هیچ ارتباطی بین ایرانیان و القاعده نیست مثل خیلی از توریستهایی که راضی و خوشحال از ایران میروند و نتایج سفرهای آنان در سایتهای خبری، پرخواننده میشود. «خسته نباشید» پازل بدبینی را کامل میکند. واکنش خاله حکیمه به جستوجوی پلیسی که پیگیر حضور چند خارجی در روستاست شاید همان تلاش افکار عمومی و دستاندرکاران حوزه گردشگری برای حضور راحتتر توریستهای خارجی در کشور باشد. درست مثل خالهای که میخواهد بداند چرا دور خودمان حصار کشیدهایم و چرا احساس میکنیم همه دنیا با ما دشمن است؟

 سفیدی که سیاه میشود
خستگی ساخت فیلم سینمایی «خسته نباشید» آن طور که عوامل میگویند، به تن وجان آنها ماند. باران کوثری باید از فیلم حذف میشد تا آن طور که در پاسخ به چراییها گفتهاند، میرفت استراحت کند. هاشمی میگوید: «فیلم ما احتیاج به ستاره نداشت و یک تک ستاره داشت که گفتند نباشد.» اما کوثری تنها گیر ممیزیها به فیلم نبود. افشین هاشمی هم اسمش از فیلم خط میخورد. دردناکترین ایرادی که به فیلم گرفته میشود را محسن قرایی اعلام میکند: «یکی از ایرادهایی که به فیلم او وارد شده، این است که چرا کاراکتر مرتضی برای بردن گردشگران خارجی، پول میگیرد؟! میگفتند وقتی مرتضی از آنها پول میگیرد، یعنی سیاهنمایی!»
اشکان بروج، کارشناس گردشگری در گفتوگو با روزنامه ایران، نگاه «خسته نباشید» به این مسأله را نه تنها سیاهنمایی نمیداند بلکه همان کسب و کار بومی و کارآفرینی میداند که در رهگذر ورود گردشگر به وجود میآید. به گفته او، وقتی پای گردشگر به روستایی باز میشود، نخستین چیزی که ایجاد میشود، اشتغال است، اشتغال فصلی. اشتغالی که کاذب نیست. او راهنمای محلی در روستاها را یک شغل میداند: «کسانی که بعد از مدتی دفتری هم میزنند تا کارشان منظمتر شود. یا کسانی که در یک روستا آتلیه میزنند و با لباسهای محلی از گردشگران عکس میگیرند.» حتی زنانی که در خانههای روستایی خود غذا پخت میکنند و به گردشگران خسته از منوهای شهری میدهند، هم شغل جدیدی برایشان تعریف میشود.
از سوی دیگر کمیته گردشگری سازمان میراث فرهنگی که چند سالی است فعالیت خود را آغاز کرده، تربیت نیروهای بومی برای پذیرایی از گردشگران و ایجاد اشتغال جوامع محلی را یکی از اهداف بلندمدت خود تعریف کرده است.
بخشی از کارهایی که این کمیته به بومیها یاد میدهد، همان کاری است که حسین و مرتضی انجام میدهند. در واقع آن چیزی که ممیزیها روی آن گیر دادهاند، خط کشیدن روی تمام تلاشهای گروههای خصوصی و دولتی برای رونق گردشگری محلی و روستایی و توانمند کردن این جوامع است، بویژه در مناطق کویری که آسمانش هم بخیل شده و خشکسالی را به جان آنها انداخته است.
 در حال حاضر کمیته گردشگری به تمام روستاهای هدف گردشگری یاد میدهد که در خانههای خود از گردشگران پذیرایی کنند و از آنها پول بگیرند. کافی است سری به روستاهای الموت بزنید یا به روستاهای اورامانات تخت بروید.
افشین هاشمی هم میگوید:
<ترجیح میدادند ایرانیها مفت و مجانی به خارجیها خدمت کنند. همچنین میگفتند تمام سکانسهای مربوط به علاقه سفر جوانان به خارج از کشور حذف شود؛ یعنی این که تمام قصهمان را دور بریزیم. اصلاً قصه «خسته نباشید!» این است که یک جوانی عاشق رفتن به خارج است اما در آخر به این نتیجه میرسد که خوشی را در نزدیکی هم میشود جستوجو کرد.> این هم پاک کردن صورت مسأله میشود.>

 گفت وگوی تمدنها
کویر امپراتوری رؤیاست. اقلیمی منحصر به فرد دارد. نزدیکترین جغرافیا به ستارهها. مردمانی با بغضهای سفالی. درست مثل زنانی که در فیلم نشان داده میشود که همه چیز در نگاه و رفتارشان به صلح وآرامش منتهی میشود. یکی مثل خاله حکیمه زنی مهربان و مردمنوازکه ایرانی و خارجی برایش فرقی ندارد. سفره مهربانیاش برای همه پهن است. زمانی که ماشین گردشگران خراب میشود، او با روی گشاده مهمانان را میپذیرد غمخوارشان میشود همانقدر صاف همانقدر زلال. همانی که در روستاها میبینی. خاله حکیمه قالیبافی میکند. قالی نماد ملی ایران است. نمادی که البته قدرش را آن طور که باید و شاید نمیدانیم مسالهای است که نشان می دهد فیلمساز میراث را خوب میشناسد.
«خسته نباشید» کنکاشی در رسم و رسوم کویری مردمان سختزی است. میرکریمی آدمها را از شهرهای سنگی و پر دم ودود میکند و به کویر میبرد. او و شاگردانش هم میراث فرهنگی را خوب میشناسند و هم مردمشناسهای قابل اعتمادی هستند. در میان این گروه باید یک جای ویژه هم به محمد رضاییراد داد. او فیلمنامه را براساس طرح میرکریمی مینویسد. میرکریمی یکی از معرفان بزرگ میراث فرهنگی است.
 اما میتوان او را به ریاست سازمانهای دیگر هم انتخاب کرد. حداقل در جمع سدسازان برد تا نقش قناتها را در سرزمینهای خشک به آنها یادآوری کند. قناتهایی که به فراموشی سپرده شدهاند تا کویرها به جان سرزمینهای پرآب بیفتند، بدون این که بتوانند آنچه در قالب تونلها و سدها به کویرها میکشانند در سرزمین مقصد نگهدارند. در «خسته نباشید» طبیعت نقش پیش زمینه را ندارد.
خود بازیگراست. قنات هم یکی از بازیگرهاست. سیستمی که از یزد شهری در کویر میسازد که بافت تاریخی آن با شماره 1500 در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده، هرچند در دولت دهم آنقدر زخم دیده و ترک خورده است که هزار تکه شده. یکی از بهترین سکانسهای فیلم در دل یک قنات اتفاق میافتد. آنجایی که مرد مقنی و «رومن» در قنات باهم حرف میزنند بدون این که زبان هم را بفهمند.
رومن (دورگه اسپانیایی و فنلاندی) با پیرمردی با لهجه ناب کرمانی. صحنهای که یادآوری میکند همدلی از همزبانی مهمتر و راهگشاتر است، گفتوگوی تمدنها در بن قناتی که خود هماره در کویر تمدنساز بوده است. در سرزمینی که تنها کاوشهای «مجید یوسف زاده» نشان میدهد که با تمدن بینالنهرین هماوردی میکند. طبیعت نقش جانداری در ماجرا دارد. در سکانس دیگری کاراکتر حسین در کویر هنگام معرفی درختان «گز» به ماریا و رومن میگوید این درختها دارای ریشههای بسیار قوی هستند و نیازی به آب ندارند.
آنها به دلیل همین ریشههای قوی از فرسایش خاک کویر و توفان خاک و شن جلوگیری میکنند. بدون شک فیلمساز در سایه طبیعت کویری کرمان میخواسته ریشهدار بودن آدمها را یادآوری کند. آدمهایی که ماریا هم میتواند یکی از آنها باشد اما کیست که بخواهد و بتواند شناخت داشتن از طبیعت را از تهیهکننده، کارگردان فیلم و فیلمنامهنویس جدا کند.
فیلم جهان سوم را به رسوم مرسوم نشان نمیدهد. بدبختی را برجسته نمیکند. بلکه شخصیتها از دل خاک و برهوت کویر، زندگی میسازنند. خوشبختی را از دل مصیبت و مشکل بیرون میکشند. برای همین است که با «خسته نباشید» حالت خوب میشود. درست مثل سفری خوب با همسفرانی ناب.


جواز‌های غیر مجاز، بلای جان لواسان

بساز بفروش‌ها دخل تپه سرخ را آوردند
 



 زهرا کشوری

حمله شبانه بساز و بفروش‌ها به «تپه سرخ»، آخرین لکه سبز شهر ییلاقی لواسان را هم که گریزگاه خستگی  تهرانی‌ها بود به دم تیغ سپرده است. کسانی که به دنبال این اراضی هستند شبانه به قطع درختان می‌پردازند و فردا صبح حصاری دور زمین استحصال شده می‌کشند تا  متری بین 5 تا 10 میلیون تومان به فروش برسانند. این درحالی است که اسناد و مدارک رسیده به روزنامه ایران نشان می‌دهد این اراضی متعلق به شهرداری است. اسنادی که  سازمان مسکن و شهرسازی در سال 84 کاربری  آن‌ها را فضای سبز مطابق با  طرح جامع  شهر اعلام کرده است. ساخت و سازهایی که به اعتراض مردم بومی محله منجر شده هر چند به  تپه سرخ منتهی نمی‌شود بلکه املاک وقفی لواسان را هم شامل می‌شود. بسیاری از اهالی می‌ترسند که بساز و بفروش‌ها از شرایط ِ‌گذاری که دولت یازدهم در حال تجربه کردن است استفاده کنند و پس از فروش زمین‌ها از کشور خارج شوند.

ادامه نوشته